اینجا دیگه تقریباً از یادم رفته بود. برای منی که اهل شخصی نوشتن نبودم و نیستم زیاد هم غیر عادی نبود که ماه به ماه هم اینجا چیزی ننویسم. الان هم هر چی داره تو ذهنم میاد می نویسم. راستش این روزا خیلی درگیرم. دانشگاه که تموم شده انگار یه چیزهایی از زندگیم گم شده. دوران دانشگاه خیلی زود گذشت، خیلی. فکر نمیکردم اینقدر عادت کرده باشم به دانشگاه و آدماش، به دوستام به همکلاسی هام. با اینکه این ترم آخری هفته ای دو روز فقط دانشگاه میرفتم اما باز هم خوب بود، دلخوشی بود.
الان سخت درگیر آماده کردن پایان نامه و تموم کردن پروژه پایانیم هستم. روزهام خیلی سریع میگذرن. با اینکه اصلن بهم خوش نمیگذره و حتی داره بد میگذره، اما روزها مثل برق و باد میگذرن برام. تا دو هفته دیگه باید پایان نامه رو تموم کنم و ارائه بدم. الان تنها نگرانیم اینه که تا اون موقع تموم نشه و من نرسم داکیومنت پروژه ام رو تکمیل کنم. به احتمال خیلی زیاد هم همینطور میشه و داکیومنتی در کار نخواهد بود!
اینجایی که هستم، دوست زیادی ندارم. یه دوست دارم که هر شب با هم قدم میزنیم. امشب حرف قشنگی زد. گفت زندگی اونقدری ارزش نداره که ما براش تلاش میکنیم. باید خودتو بزنی به بی خیالی… باید آسون بگیری تا زندگی آسون باشه برات!
من هر شب کابوس آینده مبهم خودم رو می بینم… نمی دونم چقدر میتونم این وضعیت رو تحمل کنم و باهاش کنار بیام… فکر کردن به آینده آزارم میده. میخوام زودتر از این بلاتکلیفی خارج بشم. اما به دوست داشتن من که نیست. زمان میخواد…زمان!
احوال منم چندان با شما فرقی نمیکنه
به بلاگ منم یه سری بزن
میتونی منو با عنوان اصلی بلاگم در پیوندهات اضافه کنی. من شما را با چه اسمی اضافه کنم؟
@ علی : لطف داری دوست عزیز. اما اینجا یه وبلاگ کاملاً شخصیه که ترجیح میدم لینک از جایی نداشته باشه. ممنونم